این شعر زیبا را از مجتبی عزیز اینجا آوردم

اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت

دو فنجان قهوه می نوشم به یاد مردمک هایت


دوفال قهوه می گیرم ، سپس شاید بدانم کی

میسر می شود همراه هم فال و تماشایت


سپس سر می گذارم روی این فرش عزیزی که

پراست از رد نامعلوم عطر ساقه ی پایت


عقب تر می برم جبر زمان را تا شب یلدا

اگر تردید خواه کرد در تقسیم فردایت


تو تنها هسته ی شیرین گردوها ی من هستی

که یک همبازی گردو زنی له کرد با پایت


به تنگ افتادی و دیدی به جای جفت دلتنگت

دوچشم تنگ گربه می کند هرشب تماشایت


دوباره یک فضاپیما به ماه امد چه تقدیری ؟؟

تورامن کرده ام گم ، دیگری کرده است پیدایت !!

http://razesokot.persianblog.ir

/ 0 نظر / 7 بازدید